تو هی میگی یاری داری دلتو بستی تو به اون***من هی میگم نه ندارم عاشقتم با دل و جون

قسم میدم به چشمونت دیگه گریه نکن بعد از جداییمون که می میرم

یه روزی توی اون دنیا کنار هر کی که باشی میام دستاتو می گیرم

می دونم که پر دردی ولی یک روز با این دستام خودم زخمات می بندم

نکن گریه که اشک تو مثل اتیش تو قلبم منم دیگه نمی خندم

واسم غصه نخور یک روز دوباره مال هم میشیم دوباره تو همین خونه موهاتو میزنم شونه

نکن گریه برای من نشو اینجوری دیونم من و تو سهم  هم میشیم خدا هم اینو می دونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:32  توسط سامان سالاری  | 

دلم پیش نگات بودو چشماتو پنهون میدیدم 

 

  بمن بگو جرمم چی بودکه خوبیاتو میدیدم

 

نگاه تو با من نبود چشات به راه من نبود  

 

 من گم شدم تو جاده ها عشق توهمراهم نبود...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:39  توسط روژین  | 

میگن پازل دل یکیو بهم زدن هنر نیست...هروقت تونستی با تیکه

های شکسته پازل دل یه نفر  یه

عشق جدید واسش بسازی هنر کردی...

درسته اما مگه اگه آدم بخواد هنرمند باشه ممکن نیست پازل دل

خودش بدجوری شکسته باشه...

اون موقع  یه هنرمند با یه پازل شکسته میتونه پازل شکسته یکی

دیگرو جمع کنه....

پس سهم هنر مندا از این دنیا و پازل دلشون چیه؟؟...

کی میخواد از پازل شکسته اونا عشق تازه بسازه؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:51  توسط روژین  | 

امشب شب دل کندن من از دل سنگه

 

قصه تلخ سکوت و اشک تلخ دل تنگه

 

درو دیوار اتاقم.. رنگ بیرنگیه مرگه..

 

نفرت عجیب چشمات به دلم مثله تگرگه

 

بی صدای زنگ سازت میخونم تاصبح چشمات

 

میشنوی ترانه هامو؟ ۰۰ دل شیشه ایم چه تنگه.

 

میبینی چه بی تفاوت سرخی گونه خیسو...

 

حیف این اشکای گرمم گناه دل که تنگه...

 

چشمای امید روزام همیشه پای تو بوده

 

چه دلی..عجب امیدی همینه همیشه تنگه..

 

          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط روژین  | 

               

روز سیاه غصه و شب سفید پر از امید**********تموم برگاش پاره شددفتر عمروعمر بید

 

 

     

   

تاحالا شده تمومه بهانه زندگیت یه پنجره با شیشه مات باشه؟

یه پنجره با شیشه مات که ساعت ها زل بزنی شاید یه سایه آشنا ببینی؟....

بعد یه روز همون سایه آشنارو با یه سایه دیگه که داره سایه آشنارو ازت

میگیره ....؟؟

اگه شده بهم بگو تو هم حالا مثله من ازسایه ها میترسی؟

بگو میشه بدون سایه آشنا زندگی کرد؟

میشه اما خیلی سخته مخصوصا اگه دزد سایتو بشناسی وندونی چکارش

کنی.....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:57  توسط روژین  | 

دنای ما نمی تواند سادگی و بی ییرایگی را تحمل کند دنیا برای جا دادن این همه در خود گنجایش ندارد بنابراین آن را نادیده میگیرد.با این وجود کودکی هرگز نمیمیرد....

 

 

               

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:7  توسط روژین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:1  توسط روژین  | 

ديگر برايم فرقي نمي‌کند. حتي اگر تو با کوله‌باري از شکوفه‌هاي بهاري بيايي و در خانه قلبم را بزني، جوابي برايت ندارم. بين تو و همه آن غريبه‌ها در نظرم فرقي نيست. جلوتر بيا. خوب نگاهم کن. اين چهره خسته، چهره همان فرشته مهربان توست. اين صداي لرزان... اشتباه نکن. اگر در سيم تلفن صدايم خنده‌آلود است؛ فکر نکن که ذهنم همه دلبستگيهاي قديمي خود را به فراموشي سپرده است. هرگز... هرگز منتظر نباش که روزي ببيني قلبم سنگ شده است. اگر صدايم را با خنده رنگ مي‌زنم همه‌اش بازيگري است. دست خودم نيست. اين روزها براي همه دنيا نقش بازي مي‌کنم. دست خودم نبود عزيزم، من نمي‌خواستم دوستت داشته باشم. انگار يک نيروي ماورايي مرا مثل يک عروسک کوک مي‌کرد که عاشقت باشم. صدايت را زيبا بشنوم و چهره‌ات را دلربا ببينم. دست من نبود. تو از من کار محال مي‌خواستي. اگر قرار بود عشق تو را از قلبم حذف کنم خدا زير سؤال مي‌رفت. آخه مگه يادت رفته که تمام اين ماجرا را او خط به خط با دست خودش طراحي کرد. تو از من چه توقعي داشتي؟ و چه توقعي داري؟... خودت هم خوب مي‌داني که راست مي‌گويم. مگر تجربه نکرده بودي که تا از من مي‌بريدي مثل مرغ پرکنده مي‌شدي و دوباره به سويم برمي‌گشتي. تو از من کاري را مي‌خواستي که حتي خودت قادر به انجام آن نبودي... تو از من کار محال مي‌خواستي...
اکنون چشمهايت را باز کن. اين منم. آنگونه‌ که تو مي‌خواستي شده‌ام. به آن چيزي که مي‌خواستي رسيده‌ام. بين تو و همه آن غريبه‌ها فرقي نمي‌بينم. از زمين و زمان بيزارم. کاش خدا را زير سؤال نمي‌بردي همسفر!...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:57  توسط روژین  | 

 

 ۱۰ دی روز تولدم بود اما در این روز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد آدم در این روز

بخصوص از بعضی ها انتظارات بيشتری داره که وقتی برآورده نشه، جشن تولد خوبی نمی‌شه! خيلي انتظار اين روز را مي‌کشيدم؛ نه بخاطر اينکه تولدم بود. بخاطر اينکه فکر مي‌کردم در اين روز يه اتفاقي ميفته ولي نيفتاد. روزها داره پشت سر هم ميگذره. کسي چه ميدونه شايد يه روز مسافر من هم از راه بياد، شايد هم نياد. چه فرقي برام مي‌کنه چون حالا ديگه خودمم مسافر شدم. و ميدونم توي اين سفر دو نفره يه روزي بازم به هم مي‌رسيم. يقين دارم. براي من که کوه استقامت را در راه عشق به پشت گرفته‌ام چه فرق مي‌کند؛ مهم اين است که بنويسم. براي او بنويسم. امروز بنويسم يا ديروز. بخواند يا نخواند. فرقي ندارد چون من هم خودم مسافرم. مي‌خواستم از عشق بنويسم. از پر زدن پرستوهاي عاشق. چه آنهايي که عاشقانه با هم زندگي مي‌کنند و چه آنهايي که يک شب ناخواسته پرنده عشق از اتاق کوچک خاطراتشان پرکشيده است. عشق، عشق است. چه غمگين و چه شاد. چه به وصل منجر شود و يا اينکه مُهر سنگين و سرد جدايي بر آن بخورد. عشق اگر عشق واقعي باشد،‌ هميشه زنده و تابنده است. براي همين من از همه عشقها مي‌نويسم. هر چند که بخاطر تو و براي تو ساختم و نوشتم، اما نمي‌خواستم از تو بنويسم. هرگز نمي‌خواستم از تو بنويسم. نمي‌خواستم دوباره توي کوچه پس‌کوچه‌هاي ذهنم پرسه بزني. دلم را با همين سفري که شروع کرده بودم خوش کرده بودم و به فکري که يه روزي دوباره دو همسفر به هم مي‌رسند... نمي‌دانم چه شد که يکباره دستم روي صفحه کليد کامپيوتر به سرعت لغزيد و اين جملات را درج کرد. بدون اينکه خودم بخواهم يا تصميم بگيرم. آن وقت بود که فهميدم چقدر دوستت دارم. و به خودم گفتم:‌ حتي اگر او هم کنارم نيست بخاطر حس «دوستت دارم» مي‌نويسم. پس دلنوشته‌هاي باراني‌ام را بخوان!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:55  توسط روژین  | 

شما با شنیدن اسم تولد یاد چی می افتید؟.....

کادو؟...............

بادکنک؟...

من که فقط یاد کیک می افتم...

خلاصه اینکه بعضی ها جمعه تولدشونه  به فکر کادو هستند...

آقاسامان تولدت مبارک...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:51  توسط روژین  | 

منو اهلی کن....

 

شازده کوچولوبه روباه گفت :بیا با من بازی کن نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت:نمیتوانم باهات بازی کنم .هنوز اهلیم نکرده اند آخر...

شازده کوچولو اهی کشید و گفت:معذرت میخواهم ام اهلی کردن یعنی

چه؟

روباه گفت:این چیزی است که پاک فراموش شده.

معنیش ایجاد علاقه کردن ا ست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:47  توسط روژین  | 

سلام ..

من اومدم از شماوخودم که شاید مثل شما باشم بنویسم...

اومدم تا یواش یواش پیله تنهاییمو پاره کنم..

شاید بشه منم یه روز بتونم پرواز کنم...

سعی میکنم یادم نره اما اگه یادم رفت بهم بگید..

آخه حتی پروانه هم فراموش میکنه که یه روز کرم بوده...

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:53  توسط روژین  | 

باترانه هم صدا شو جون بده به این ترانه

سر بزن به باغ قلبم ای بهار عاشقانه

تو شب قشنگ یلدا گفتی از حضور فردا

گفتی از حضور بودن توی شهر ارزوها

گفتی از عبور سایه گفتی از حضور خورشید

اون نگاه عاشقانت تو دلم ترانه پاشید

تو برام تو شهر رویا قصری از ستاره ساختی

توی جاده های احساس تا دل ترانه تاختی

اما بی تو ارزوهام گم شده تو راه غمها

بی تو یلدای بلندم نمیره تا مرز فردا

حالا تو حصار تیره بی تو از ستاره دورم

حالا با حضور سایه دنبال یه جرعه نورم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:22  توسط سامان سالاری  | 

صدایت می کنم امشب مرا از عمق دل بنگر

جوابم ده تو نجوا کن شود حالم از این بهتر

صدایت می کنم بشنو که من بی تو نمی مانم

بیا یارم تو خورشیدی که بی تو رنگ شب خوانم

صدایت می کنم بر گرد که تنها تو شدی یارم

بیا ای عشق نا فرجام به تو مدیون بد هکارم

صدایت می کنم شاید شوی یک لحظه مهمانم

در آن لحظه تو را گویم چه اندازه پریشانم

صدایت می کنم اما چرا چیزی نمی گویی

از این قلب پر از حسرت چرا مهرم نمی جویی

صدایت می کنم باز آ برس امشب به داد من

تمام خواستنی ها را تو از بر کن به یاد من

صدایت می کنم از دل تو هم امشب صدایم کن

تو مغروری غرورت را فقط امشب فدایم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:32  توسط سامان سالاری  | 

                                

                 ضربان قلب من حسين         

     

                                                                                                     

 

                                                                

          

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:2  توسط سامان سالاری  | 

1- رو به رویت می ایستم و هر چه دلم می خواهد به تو می گویم.می گویم که دیگر نمی خواهمت.هر چه بین ما بود تمام شد.و در آخر حرفهایم تو را میشکنم و خرده ریزهایت را با جارو جمع می کنم!!!قاب عکست از جنس شیشه بود بر عکس خودت ...

2- ساعتم را بدون ثانیه ایی تاخیر تنظیم می کنم تا برای دیدن تو سر قرار ثانیه ایی تاخیر نداشته باشم.ساعتهاست سر قرار منتظرت نشستم.اما نمی دانم ساعتت را با وقت کدام کشور تنظیم کردهایی که هنوز سر قرار نیامده ایی.

3- دوست دارم تورا تنگ در آغوش بگیرم و تمام دلتنگی هایم را با شعر هایم به سرزمین چشمانت هدیه کنم.دوست دارم شبنم های دلواپسی ام را روی گونه هایت جاری سازم و صورتت را از اشکهایم خیس کنم و تو محکمتر از همیشه به من بگویی:دوست دارم عزیزم.

4-شک نکن که بی چشم و رو ترین آدم روی زمین هستی.زیرا در جواب عشق زیبای من تلخ ترین واژه عالم را که همان " نه " است نثارم کردی.

5-از تو ممنونم که میان این همه نگاه چشمای مرا خریدی.از تو ممنونم که در دنیای " دست بالای دست بسیار است " دستهای مرا گرفته ایی.از تو ممنونم که در دنیای دروغ پرداز امروز هنوز هم " راست " می گویی.از تو ممنونم به خاطر همه چیز ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:41  توسط سامان سالاری  | 

چشمام دوباره خیسن چون که تورو ندارن

برای دیدن تو ثانیه می شمارن

چشمات به رنگ دریا ابی اسمانه

چقدر دلم تنگ شده فقط خدا می دونه

چشمام بهم می گن که تو کی میای دوباره

دوست دارم به قد یه اسمان ستاره

چشمات من می بره تا خود قله قاف

وقتی نگات می کنم دلم میشه صاف صاف

چشمام چشم انتظارن تاب دوری ندارن

چون که چشمات همیشه عشق یادم میارن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:14  توسط سامان سالاری  | 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:21  توسط سامان سالاری  | 

سلام ...

به زودی نوشتن رو دوباره اغاز می کنم.

منتظر حضور گرم شما عزیزان می مانم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:34  توسط سامان سالاری  | 

سلام ...

تور داخلی اثار نقاشی به مدیریت اینجانب اغاز شد ...

دوره اول : کرمانشاه ـ میدان شهناز ـ نمایشگاه شهید اوینی ...

از کلیه علاقه مندان جهت شرکت در این نمایشگاه دعوت به عمل می اید ...

حضور شما موجب خرسندی ماست ...

 

زمان ۲۳/۶/۱۳۸۵ لغایت ۲۸/۶/۱۳۸۵

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:8  توسط سامان سالاری 

ای شکسته ساده شعر من نمی خوام چشمای تو ابری باشه

نمی خوام تو لحظه های بی کسی رو سرت دست نوازش نباشه

خیلی وقته که تورو ندیدمت خیلی وقته به چشام خواب ندارم

ای پری خوب من منو ببخش بگذر از خطا و تقصیر دلم

ای تو مریم عزیز قصه هام می دونم که عمری از تو من جدام

اما شبهام با چشای گریونم می ذارم عکس تو روی این چشام

دل من می خوات مثل همون روزا تو من عاشقونه صدام کنی

پر بگیری توی اسمون دل غصه رو از دل من جدا کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:41  توسط سامان سالاری  | 

سلام ...

باید ببخشید که یه مدته تاخیر دارم ...

من بعد از سفرهای ایرانگردی خودم برگشتم ...

به زودی اپ خواهم کرد ...

<<<سامان>>>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:3  توسط سامان سالاری  | 

شرکت فرهنگی هنری ساز آسمانی پارس با افتخار برگزار می کند

اولین مسابقه سراسری تخصصی پاپ ایران

شرکت فرهنگی و هنری ساز آسمانی پارس مفتخر است مسابقه بزرگ موسیقی پاپ ایران را در سراسر کشور در رشته های آواز پاپ ، آهنگسازی ،ترانه سرایی و تنظیم موسیقی تحت کارشناسی و نظارت اساتید موسیقی کشور از میان  خوانندگان ، آهنگسازان ، ترانه سرایان و تنظیم کنندگان پاپ کشوربرگزار و ضمن انتخاب نفرات اول تا سوم هر رشته و معرفی آنان از طریق رسانه های گروهی جوایز نفیسی به آنان اهدا کند.

هنرمندان گرامی جهت شرکت در این مسابقه می بایست نمونه آثار ارسالی خود را در هر رشته حداکثر تا سه اثر آماده ارسال نمایند.

 

برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفنهای :

 

22011337-22010478

 

09188593208

 

تماس حاصل نمایید.

 

 مهلت ارسال آثار فقط تا ۱۵ شهریور می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط سامان سالاری 

 

 

وقتی که بارون می باره

 

تو رو یاد من میاره

 

خاطراتی که گذشته

 

کاش بشه نیاد دوباره

 

اخه دل شکستنم حدی داره

 

چشم به راه نشستنم حدی داره

 

تا بخوای بهش بگی دوست دارم

 

میره و رو عشق تو پا می ذاره

 

رفتی و تنها نشستی

 

راه خوشبختی رو بستی

 

بی تفاوت و دورنگی

 

حرمت عشق شکستی

 

بی وفاییم دیگه حدی داره

 

پشت پا به هم زدن حدی داره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:45  توسط سامان سالاری  | 

۱ - شاید چشمان زیبایت تار و پود نانوشته را بنوازد و مرا به یاد آری !!! آری من همانم که سالهاست از چشم تو افتاده ام ولی هنوز خاکستر عشقت را با یک باغ گل سرخ عوض نمی کنم . فقط من می دانم تو چه بودی !!! فقط من !!!

 

۲ - شلاق عشقت را بر سر و تن یک بی نوای دیگر فرود آور و مرا به قصه ها بسپار . من از تو وعشق و شلاق بیزارم .

 

۳ - فقط صد سال به من فرصت بده !!! قول می دهم زندگی را برایت گلستان کنم . قول بده دیگه … به یه بار امتحان کردنش می ارزه !!!

 

۴ - التماست نمی کنم ، به پایت نمی افتم ، فقط از تو درخواست می کنم بگذار برایت بمیرم !!!

 

۵ - دیشب برای هزارمین بار در گوشت زمزمه کردم : دوست دارم و تو رنجیدی و ترکم کردی !!! وقتی علتش را پرسیدم ، گفتی : چند بار یک حرف را تکرار می کنی ؟ مگر من نفهمم !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:22  توسط سامان سالاری  | 

توی اخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم

 

گفتی عاشقی دوروغه پس هوس بود هر چی گفتم

 

دلم چه ساده باختم به نگاه پر فریبت

 

چه اتیشی می سوزونه اون دو تا چشم نجیبت

 

دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه

 

دلم شکستی باشه تو فقط یادت بمونه

 

بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه

 

رفتنت راستی چه محضه نه دروغه نه فریبه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 18:37  توسط سامان سالاری  | 

برو دیگه کاری باهات ندارم

 

از خیر عشق تو دیگه گذشتم

 

تو صف هر چی ادم بی وفاست

 

یه جا بگیر اسم توام نوشتم

 

خدا کنه یکی بیاد  یه روزی

 

حالت یک جور بگیره بسوزی

 

که قدر عشق من تو بدونی

 

چشم به چشم هر عاشقی ندوزی

 

من که ازت نمی گذرم می دونی

 

تورو به اون بالا سری سپردم

 

یادم میاد همون روزای اول

 

گول نگاه و سادگیت خوردم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:25  توسط سامان سالاری  | 

۱ - در حق هر کسی خوبی می کردم جوابم با بدی می داد ، دیگه داشتم به این ضرب المثل قدیمی ایمان می آوردم که : جواب خوبی همیشه بدیه ! اما تو اومدی و تموم محاسبه هاموبه هم ریختی ... خوشحالم که خدا تورو به من داد .

 

۲ - رو به رویت می ایستم و هر چه دلم می خواهد به تو می گویم ! می گویم دیگر نمی خواهمت ، هر چه بین ما بود دیگه تموم شد ، و در آخر تو را می شکنم و خرده ریزهایت را با جارو جمع می کنم . قاب عکست از جنس شیشه بود بر عکس خودت .

 

۳ - هوای مه گرفته و بوی خاک خیس خورده از باران یاد تو را برای من تداعی می کند . سالهاست که رفته ایی و هنوز ، وقتی پنجره باز می شود ، عطر تو مشامم را پر می کند .

 

۴ - به من نگو هیچ چیز تو نیستم ، من روزی همه چیز تو بودم و تو امروز خوب می دانی که هیچ چیز من نیستی .

 

۵ - شک نکن که بی چشم و رو ترین آدم روی زمین هستی ، زیرا در جواب سلام شیرین من تلخ ترین واژه عالم را که وداع است نثارم کردی .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 11:39  توسط سامان سالاری  | 

پسر : سلام .خوبی می تونم باهاتون صحبت کنم؟

دختر : سلام .خوشحال می شم.

پسر :  اسمم ارشیاست ، ۳۰ سالمه ، بچه تهرانم.

دختر : اسم منم دل آرامه ، منم  بچه تهرانم . البته در نیویورک متولد شدم ولی خوب الان سه ساله تو تهران زندگی می کنم و ۲۷ سالمه .

پسر : چه اسم قشنگی . این اسم آرمانی منه . همیشه دوست داشتم با کسی صحبت کنم که اسمش دل آرام باشه . امیدوارم شما دلتون آروم باشه و توش شلوغ نباشه ! راستی مجردین یا متاهل ؟

دختر : مجردم ، شما چطور ؟

پسر : منم همینطور .

دختر : راستش بخواین شما اولین نفری هستین که من دارم باهاش چت می کنم ، چون من بیشتر وقتم به مطالعه و پژوهش می گذره !

پسر : تحصیلات تون چیه ؟

دختر : من لیسانس مدیریت دارم از دانشگاه MIT آمریکا . شما چطور ؟

پسر : من هم فوق لیسانس مهندسیکامپیوتر از دانشگاهلایپزیک آلمان دارم و آلان حدود دو ساله برگشتم ایران ، البته برای تجدید دیدار با اقوام و گشت و گذار . احساس می کنم اقامتم داره طولانی میشه و باید سریع تر برگردم . خودتون که خارج بودین ، می دونین کسی که تو اروپا و آمریکا زندگی کرده باشه نمی تونه تو ایران بمونه . به قول معروف ما نوشابه خوردیم پس شدیم خارجی .

دختر : خوب شما قیافتون چطوریه ؟

پسر : راستش همه فامیل و دوست و آشنا به من می گن شبیه براد پیت هستی . زمانی که تو خارج بودم همیشه دور و برم جمع می شدن تا ازم امضا بگیرن . تا به حال شش پیشنهاد برای بازی هم داشتم . کارگردانه التماس می کرد بیا تو فیلم من بازی کن ، می خوام روی براد پیت رو کم کنم . گفتم نه بابا تو مرام مون نیست کسی رو از نون خوردن بندازیم . تو چی ؟

دختر : من پوستم سفیده ، با چشمای درشت آبی و موهای بلوند ، وزنم 60 کیلو و قدم 175 سانتیمتره و جز دخترای قد بلند هستم .

پسر : چه عالی چون من همیشه از دخترای قد بلند خوشم میومده ، نه اینکه قد خودم 190 سانتیمتره به خاطر همین همیشه دنبال دختر قد بلند بودم .

دختر : اهل ورزش هستی ؟

پسر : من تا به حال چهار مدال قهرمانی شنا رو گرفتم ، فکر کردی چی عزیزم ، من اگه یه روز ورزش نکنم می میرم . تو چی ؟

دختر : من عاشق اسکی هستم و کارت مربیگری هم دارم .

پسر : عالیه ، خونتون کجاست ؟

دختر : الهیه ، شما چطور ؟

پسر : زعفرانیه ، فکر نکنم بتونم بیشتر از یه ربع دیگه باهاتون صحبت کنم ، قراره یه کار خونه ورشکست شده رو ببینم ، اگه خوشم بیاد می خرمش . می گه دو میلیارد ، به نظر من قیمتش خوبه . اگه از خود کارخونه خوشم بیاد مشکلی نیست .

دختر : پس می شه به جای تایپ با هم صحبت کنیم . می خوام صدای قشنگتون بشنوم .

*****************************

پسر : سلام .

دختر : سلام .

پسر : وای چه صدای خوبی هم دارین .

دختر : متشکرم ، راستش من موقعی که تو آمریکا بودم ، پیش ماریا کری کلاس آواز می رفتم . چند بار بهم گفت بیا و تو آلبوم جدیدم بخون ولی دلم نیومد ماریا کری خونه نشین شه . آخه تهیه کننده تا صدای منو شنید منو کشید کنار و گفت ماریا کری رو ولش کن . بیا و این آلبوم رو کلش رو تو بخون . من گفتم نه بابا ماریا دختر خوبیه ، نمی خوام رو دستش بلند شم .

پسر : آفرین به حس انسان دوستانه تون ، ولی صداتون چقدر برام آشناست .

دختر : صدای شما هم همینطور ، وای خدای من امید توی ؟ خاک بر سرت بی آبرو ، چت می کنی ؟ تو مگه قرار نبود بری دنبال وام برای قسطهای عقب افتادت ؟ کوکب که می گفت بی چاره شوهرم امید باید از صبح تا شب دنده عوض کنه تا بتونیم قسطامون رو بدیم ، اون وقت تو پای کامپیوتر هستی ؟

پسر : ا ، عمه بتی شما هستین ؟ چرا از اول نگفتی ؟ آخه چی بگم راستش ...

دختر : راستش چی ؟ آخه تو با اون قیافه افتضاحت ، با اون قد 170 و وزن 50 کیلوییت شبیه براد پیت هستی ؟ ازکجا و کی میدون خراسون شده زعفرانیهکه ما خبر دار نشدیم ؟

پسر : نه اینکه شما راست گفتین . عمه بتی اگه رو چهار پایه هم برید باز هم قدتون به 150 هم نمی رسه ، البته اگه به خاطر وزن 80 کیلویی تون چهار پایه نشکنه . در ضمن عمه جان شما کجا سفید پوست هستین ؟ پوست صورت شما که شبیه ساعت سه نصفه شبه ...

دختر : خفه ، بنده خدا تو اول برو سیکلتو بگیر تا اونقدر غلط کلمات تایپ نکنی . اعصابم رو هم خورد نکن امید . اگه به کوکب نگفتم تا حقتو بذاره کف دستت .

پسر : ا ، عمه گیر دادی ها ، تورو خدا به کوکب چیزی نگو . ولی خودمونیم ها ، پس هر وقت ما میایم خونه مادربزرگ ، در جا میری تو اتاق و می گی می خوامبرای کنکور  درس بخونم ، داری چت می کنی ، نه ؟به خاطر همینه 38 سالته ولی هنوز پشت کنکوری ؟

دختر : خالی بند تو دیگه حرف نزن ، لایپزیک آلمان ! بچه تو تا حالا تا رود هن هم نرفتی ، چه برسد به آلمان . ولی اگه می بینی من تو اینترنت میرم دنبال اطلاعاتم !

پسر : عمه ، مطمینی دنبال شوهر نیستی ؟

دختر : به کوکب می گم ها .

پسر :نه عمه جان غلط کردم . البته شما هم نمی خواین فامیل بفهمن و پشت سرتون بگن تو اینترنت دنبال شوهر هستین .

دختر : خوب ، بسته پر رو نشو . من به کسی چیزی نمی گم ، تو هم به کسی حرفی نزن ، شتر دیدی ، ندیدی . بای .

پسر :باشه عمه جان ، بای .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:11  توسط سامان سالاری  | 

1- به دنیا لبخند بزن تا شیرینی زیبایهایش را بچشی و از گذشته هایت بیرون کن مرا و دنیایی دوباره بساز تا من هم از خوشبختی تو خوشنود شوم.

۲- زندگی چند روزی به ما خوشبختی می بخشد تا بعد ها چیزی برای حسرت خوردن داشته باشیم.

۳- خوب می دانم که در عشق ما فصل ها جا به جا هستند و بهار اخرین فصل عشق ماست.

۴- این بار جانم را فدایت می کنم تا بفهمم واقعا از خود گذشتگی های من دیوانه را می بینی یا نه؟

۵- تنها همین اشک های بی زبان من از خوبی های تو قدر دانی می کنند.این امشب را کنارم بمان و تا سپیده رفتن دست و پا زدن قطره قطره شان را در دریای چشم هایم تماشا کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 16:54  توسط سامان سالاری  |